|
خواستم اندکی ز ابر, اشک بياورم، نشد قطره ی آب قسمت لاله ی پرپرم نشد قصه ی خوب عشقمان، زود به انتها رسيد آن همه شور عشق يک صفحه دفترم نشد پر نکشيد از قفس، آه! که رنگ آسمان مرهم زخم کهنه ی بال کبوترم نشد گفت تمام دفتر خاطره را ورق بزن آمدم از تداعی خاطره بگذرم، نشد گفتم از اين زمين پژمرده رها نمی شوی گفت پرنده می شوم، حيف که باورم نشد کودک زندگی مرا چيد و به دست باد داد حيف که خاک باغچه، خانه ی آخرم نشد... + نوشته شده در یکشنبه 1387/04/09 توسط علی |
پرنده ای که شبی از ميان ما پر زد شکست بال مرا و به نا کجا پر زد دل شکسته اش از جنس آسمانها بود شبی ز فرط شلوغی ردپا، پر زد نگاه کن به نگاهم که تشنه غزلم نگاه کن که ز چشمت ترانه ها پر زد کنار پنجره بنشين کبوترم! شايد ميان اين همه بيگانه، آشنا پر زد دوباره بغض نماز مرا شکست، ببين شکسته های نمازم که تا خدا پر زد... + نوشته شده در شنبه 1387/02/28 توسط علی |
آيا تو هم با قلب من همدردی امشب؟ يا مثل روز رفتنت نامردی امشب؟ در لابلای خاطرات بوسه هامان انگار دنبال خودت می گردی امشب همواره در رويای من پرشور بودی زيبا! چرا در خواب من دلسردی امشب؟ از نامه ها، از فاصله دلگيرم! ای کاش با قاصدکهايت سفر می کردی امشب ای آسمان! هم بغض با قلب شکسته اين قدر باران از کجا آوردی امشب؟ با ياس و حسرت همچنان بيدار هستم شايد برای لحظه ای برگردی امشب... + نوشته شده در سه شنبه 1387/01/27 توسط علی |
آخرین بند ریسه را که بستم، بند دلم پاره شد... امشب تو به تخت بخت می نشینی و ومن... هنوزهم دلم بند تو است... با لبخندی تلخ، چشمانم را می بندم تا گریه ام بند آید... ای کاش دستانم در بند دستانت بود و نگاهم، هم بندی نگاهت... درست است که بدرقه خوانی پشت عروس اینگونه شگوم ندارد...اما،دل به پیشواز رفته ام،خیلی وقت است که شکسته است... اکنون حیاط خانه از حیات من نورانی تر است ...دلهای سرد و سینه های خالی از درد.... چه بی ریا همه خوشحالند... حتی صدای شکستن من هم در میان خنده ها گم شد... بی توشه و با کوله باری به سنگینی عشق.... می روم... + نوشته شده در جمعه 1387/01/16 توسط حسین |
راستش احساس کردم شعر قبلی که گفتم به جز بيت آخرش چنگی به دل نمی زنه! تصميم گرفتم يه غزل ديگه بگم، با همون بيت آخر! شايد اين بار.... حرفی بزن از عاشقی هامان به دريا از خاطرات خوب آن دوران به دريا می خواهم اينجا تا ابد با او بمانم ساحل! برو! ديگر نده پايان به دريا با بغض تو توفان و با لبخندت آرام آری! چه زيبا می دهی فرمان به دريا زيبای من شايد پس از عمری بفهمی راز نگاه تلخ يک انسان به دريا ديگر خدايا! جای من روی زمين نيست اين قطره را آرام برگردان به دريا ای مرگ! قبل از رفتنم يک لحظه بگذار نجوا کنم اين درد جاويدان به دريا دست مرا با "دوستت دارم" رها کن اکنون دگر بسپار اين دستان به دريا بين سه عاشق، عاقبت من بی نصيبم دريا به باران می رسد، باران به دريا.... + نوشته شده در چهارشنبه 1387/01/07 توسط علی |
ديگر نگو از رنج بی پايان به دريا وقتی نمی آيد دگر طوفان به دريا بار دگر از موج ماتم می گريزم اکنون بدهکارم هزاران جان به دريا طوفان به پا شد قايق فرسوده ی من! اين لحظه ها ديکر بيار ايمان به دريا من با حصار شيشه ای خود غريبم تقدير! من را باز برگردان به دريا دل را به دريا می زنم، ديگر از اين پس من می فروشم داغ خود ارزان به دريا بين سه عاشق، عاقبت من بی نصيبم دريا به باران می رسد، باران به دريا.....
+ نوشته شده در دوشنبه 1387/01/05 توسط علی |
دمی از شب بی قراری بخوان بخوان! با غم و بغض و زاری بخوان بيا باز هم دست من را بگير و از فال من، زخم کاری بخوان بيا باز هم در کف دست خود خطوطی پر از رستگاری بخوان بيا و برای دل راکدم غزلهايی از رود جاری بخوان ز شبهای پاييزی ام دل بکن سحر ها سرود بهاری بخوان به روی تن پير و بی برگ من از آن سال ها، يادگاری بخوان گزينش نکن از کتاب دلت از آن صفحه ها هر چه داری، بخوان.... + نوشته شده در جمعه 1386/12/24 توسط علی |
از اهـل زمین کس نکشد نـاز دو ابـروی خـمیده بـا یـاد تـو و بـی تـو شـدم همچو گل رنگ پریده مـهتاب به چاهم پی دیدار توخورشید درخـشان تـحـلـیـل رود زنـدگــیـم تـا بـرسـد صـبح سپیـده از دوری تو من به کجا شکوه برم یاردل انگیز شاهد نشود جور تورا این دل و این قلب رمیده ساقی کرمی مست کـنم از مــی چشمان سیاهت کـایـن غـمزه ی آشفـته ی تـو بند زبندم بدریده در روزازل چـون به سـر دار بـدیـدم رخ حـلاج گفتند هـمان است که طعم لـب مـعشوقه چـشیده بحث غم عشقم شده شیرینی هر مجلس و محفل ایــن قوم نـفهمند که فرهاد چه گـفته چه شنیده زنـدانـی زلفـت شـده ام سـلسله در پـای نـحیفـم تعبیر رسیدن به تو را می کـنم از خواب نـدیـده + نوشته شده در شنبه 1386/12/11 توسط حسین |
شاید زمانه خواست که ما را جدا کند شاید زمین نخواست به ما اعتنا کند آن کس که ابتدا رخ زیبا می آفرید فکری به حال این غم بی انتها کند ای برگ سبز و تازه! به این سیب دل نبند باید خزان که شد، تو و غم را رها کند ماهی دست و پا زده در خاک، عاقبت مجبور شد به تنگ بلور اکتفا کند همواره در کنار غمم، کاش یک نفر یک روز غصه ها و تو را جابجا کند باور کنم که می شود از نیل بگذریم!؟ باید خدا دوباره عصا اژدها کند! گفتم دوباره لحظه دیدار می رسد؟ غمگین و خسته گفت: گمانم...خدا کند…. + نوشته شده در پنجشنبه 1386/12/02 توسط علی |
مرا ببخش ولی آخر چگونه می توان عشق را نوشت..انگار قایقی دل مرا می برد ومن تنها برایش دست تکان می دهم..آب با چه اشتهایی می بلعد جزیره ی تنهایی مرا...تمام تلاشم در کشیدن نفسی عمیق تر است ...آبی دریا چه شور چشمانم را به سیاهی می کشد...از گوشه ی قلبم هم فریادی برایت زدم...اما تنها حبابهایش برایت هورا کشیدند....من رفتم...می روم جایز نیست...من رفتم... + نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/24 توسط حسین |
|
| ||||||