تبليغاتX
چترپاره



بنا بود ديگه آپ نكنم ولي امروز ناگهاني هوس كردم كه پناه بيارم به اين پايگاه قديمي…

ميخوام كلي حرف بنويسم ولي دست و دلم نميره بهشون. از مصائب سياسي كه تو اين مدت سرمون اوردن گرفته تا شادماني بعد از اعلام نتايج كنكور.

بحث سياسي كه الان اصلا فايده نداره. قد تبين الرشد من الغي… تازه فهميدم كلي از دوستان بنده در وبلاگ مخالف من مي انديشند لذا اينجا(بر خلاف كل كشور) در اقليتم!

خوشحالي بعد از اعلام نتايج هم كه بي خيال!

لذا بهتره بگذريم…فقط لطفا در اين شبها دعام كنين...

 

يه شعر زيبا هست كه شادمهر خونده، گفتم بذارمش آخر اين پست. بد نيست شما هم بخونينش(فقط دوستان لطف كنن چون اين شعر رو از يه خواننده اون ور آبي گذاشتم منو به جرم همكاري با بيگانگان لو ندن!!). هر كسي هر برداشتي كه دوست داره از اين ترانه بكنه...

 

بايد تورو پيدا کنم شايد هنوز هم دير نيست

 

تو ساده دل کندي  ولي تقدير بي تقصير نيست

 

با اينکه بي تاب مني بازم منو خط ميزني

 

بايد تورو پيدا کنم تو با خودت هم دشمني

 

کي با يه جمله مثل من ميتونه آرومت کنه

 

اون لحظه هاي آخر از رفتن پشيمونت کنه

 

دل گيرم از اين شهر سرد اين کوچه هاي بي عبور

 

وقتي به من فک ميکني حس ميکنم از راه دور

 

آخر يه شب اين گريه ها سوي چشامو ميبره

 

عطرت داره از پيرهني که جا گذاشتي ميپره

 

بايد تو رو پيدا کنم هر روز تنها تر نشي

 

راضي به با من بودنت حتي از اين کمتر نشي

 

پيدات کنم حتي اگه پروازمو پرپر کني

 

محکم بگيرم دستتو احساسمو باور کني

 

بايد تورو پيدا کنم شايد هنوز هم دير نيست

 

   تو ساده دل کندي  ولي تقدير بي تقصير نيست




+ نوشته شده در شنبه 1388/06/07ساعت توسط علی |

 

 

 

شاید امشب یه نظر بیای کنار پنجره

    توی مهتاب ببینی دلم هنوز منتظره

 

+ نوشته شده در شنبه 1388/05/03ساعت توسط حسین |

 

سلام

نمی دونم برای گفتن ۲ کلمه ساده چقدر باید مقدمه بچینم و از کجا شروع کنم و چی بگم و...

خب بذارین اینطوری بگم: از زمان تاسیس این وبلاگ حدود ۱ سال و ۹ ماه میگذره. در این مدت من دوستان زیادی پیدا کردم و از این که در کنارشون بودم احساس خوبی داشتم. دوستانی که مفت و مجانی به دستشون نیاوردم. خیلی طول کشید تا پیداشون کردم. ولی حالا سرنوشت(شایدم اختیار، شایدم هر دو، شایدم هیچ کدوم!) منو پشت کیبرد نشونده که برای این دوستان عزیز(واقعا عزیز) حروفی رو تایپ کنم که آخرش به خداحافظی ختم میشه. برای من سخته، و مطمئنم پشیمون میشم ولی به قول شاعر:

حتی نگاهی هم به پشت سر نخواهم کرد....... آوارگی بهتر ز افسوس پشیمانی

 

فکر کنم زیادی احساساتی شدم! امیدوارم تا این جای کار رو با خمیازه نخونده باشین!

دیگه عرضی ندارم.  دیگه وقتش شده افسار این وبلاگ رو به دوست قدیمی خودم - حسین - بدم تا اونجوری که شایسته است این مرکب رو جلو ببره...

 

دلم براتون تنگ میشه، شک نکنین...

 

یا علی....

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/02ساعت توسط علی |

 

(عکسش نیومد هر کاری کردم!!) 

.....

فرمانیـــــه!!!

به،چه عجب...بعد از 26 تا تاکسی و خطی و غیر خطی  و ون و اتوبوس بالاخره یکی ام راضی شد نره نیاورون و از محله ی خاک تو سر شده ی فرمانیه رد شه...!
یواشکی و زیر لب (با کم و زیادش ) اینا رو گفتم و در پیکان سفید شیشه دودی رو باز کردم....قضیه ی دود و دودی بودن،تنها به شیشه ها ختم نمیشد، تو ماشینو مه گرفته بود....

نشستم...چه نشستنی...احساس کردم افتادم تو دره...دوستمون اینقدر سطح صندلیا رو آورده بود پایین که ته دلم احساس میکردم پاهام داره به کف خیابون کشیده میشه،صدای خرت خرتشونم میشنیدم!

یه ذره که توجه کردم دیدم صدای خرناس کونه ی نه زیر نه بم و به قول حاجی،نتراشیده نخراشیده که این احساس کذایی رو تو وجودم تدایی میکرد مال دو تا بلند گوی کمبزه ای پشت سرم و 4 تا بلندگوی فینقیلی چسبیده شده رو شیشه هاس...

چی میخوند حالا....

با غریبه ها دیدمت...واسه همین جذبت شدم

هرجا بری منم میام...میبینی که چسبت شدم

منم خیانت میکنم ... میخوام تو باشی مال من

شلاق و زندون میکشم...تا ببینی حبست شدم

......!!!!!

 

حالا جراتم نمیکردم بگم،آقا ...قربونت...لا اقل یکم صداشو کم کن...بذا از منظره  استفاده کنیم...

(آخ آخ آخ...یه چیزی تو پرانتز....این جرات و شجاعت من از این نشئت میگیره که یه دفه سوار یه ماشین شدم..با خواهرزادم...یهو دیدم این بچه چشماش میخ شده به یه جا...چشمامو گذاشتم تو خط دیدش...دیدم راننده...پشت فرمون،پنجه بکس دستشه....گرخیده بودیم...از تو آیینه نیگاش کردم...داشت زیر لب بد و بیرا میگفت به یکی یا یکیایی....دوزاریم افتاد که حالش عصبه..رسیده  و نرسیده کرایه رو حساب کردیم و....جیم فنگ!)

 

خلاصه با کلی من من و ایهیم و اوهوم...گفتم...قربونت...شمایی زاده نداری؟!! (!)..گفت:"زووووون؟...چرا داداس ولی این یه فاز خاصی میترکونه!!"

 

منو میگی؟..لال!

رسیدم سر کوچمون...آقا چقد میشه؟!..."جون داداس مهمونی...با آهنگمون که حال نکردی...برو مهمونمی دایی"

بعد کلی مخلصم،چاکرم الکی و آبکی...گفت 400!!(تا الان 250 تومن میگرفتن بقیه!)

پولو دادمو ایشونم یه لبخند عوض بقیه پول،تحویل داد و آقا رفت و مام رفتیم...

 

حالا تو این فکرم که ... شاید اون هیچ وقت قصه ی منو برا کسی تعریف نکنه(اصلا این برخورد رو قصه حساب نکنه)...شاید هیچ وقت  دنبال معنی برای شعری که گوش میده نباشه...شاید نفهمه که مسافراش از دود سیگارش اذیت میشن...شاید ندونسته و غیر عمد 400 تومن کرایه گرفته....

 

ولی بد جوری حسودیم شد بهش...

خوش به حالش که یه دل خوش داشت!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/19ساعت توسط حسین |

سلام

با اينكه حسين از طرف جفتمون تبريك گفت، من هم يك بار ديگه اين روز هاي بهاري رو به همه ي دوستان تبريك ميگم. صد سال به از اين سالها!

 

اي بابا! ديگه حرفم نمياد! اگه بعدا حرفم اومد اضافه مي كنم به همين پست.

 

غزلي كه امروز ميذارم تو وبلاگ كمي متفاوته.... بيشتر از اين در موردش حرف نمي زنم!

 

 

 در لابلاي مسئله جا داده مي شوم

ناچار در معادله اي زاده مي شوم

 

مجهول عشق ما شد و من در محاسبات

تنها براي مسئله يك "داده" مي شوم

 

در راه حل خود به حسابم مي آوري؟

يا مثل "فرض از قلم افتاده" مي شوم؟

 םםם

 با برگه اي سياه كنارم نشسته اي

اكنون براي پاسخت آماده مي شوم

 

گويا كنار آمده اي با نبودنم

من ناگزير از دو طرف ساده مي شوم...

 

+ نوشته شده در جمعه 1388/01/07ساعت توسط علی |

 

 

( در مورد این گیلاسای توی عکس، تو یکیش  سرکه س اون یکی ام سماق (غ)...یه وقت سو تفاهم نشه)

سلامی چو بوی خوش آشنایی

عجب شوری داره این شب عید و روز عید و لحظه ی سال تحویل و سفره هفت و شایدم هشت سین!

مردم موقع خرید همه چی میخرن....از لباس و آجیل و جوجه رنگی و.... تا کلاهک هسته ای...فلسفه ی جالبی هم داره ...جمع کردن پول دلالی و کارمندی و مدیرعاملی و مغازه داری و مسافرکشی و برج سازی و غیره و بعد خرج کردنش توی یه هفته از سال....با کلی شور و هیاهو....!

اما امان از وفتی که این سر از گرمی میافته و دوباره ۳۵۸ روز چلوندن و دووندن و گریوندن میاد جلوی چشات....(من که میگم می ارزه!!...مخالف؟؟؟...موافق؟؟؟)

در کل هر سال اولش خوبه و همه مهربون و پر از آرزوهای قشنگ برا همدیگه...اما خدا اون روز رو نیاره که اون آرزو قشنگای من در مورد دوست و آشنام محقق بشه و مال اونا در حق من...نــــشه!!...از اونجا به بعدشو خودت میدونی....البته بازم خدا رو شکر که آدمیزاد (دقت کن...آدمیزاد...!) رو فراموشکار آفریده و یه سال بعد...دوباره اون آرزوها رو از نو برا اینو اون خرج میکنه...

این همون "حول حالنا"س که ملت یه روز در سال دنبالشنا!!! 

در آخر ...شنیدم که میگن:

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد...عالم پیر دگر باره جوان خواهد شد  (البته از این جوونای روغن نباتی با توجه به این بلاهایی که بشر به سرش آورده)

آقا...خانم...اصلا این همه حرف واسه چی؟!

نــــــوروزتـــــــون مبـــــارک و پـــــربرکــــت و پیش در آمد یه سال خوب و با نشاط و توپ !

 

یا حق

+ نوشته شده در شنبه 1388/01/01ساعت توسط حسین |

 

 

از كنار خاطراتي نيمه جان رد مي شوم

حيف! از فصل خوش اين داستان رد مي شوم

 

در ديارت تا ابد گويا غريبم، سالهاست

ناشناس از كوچه هاي بي نشان رد مي شوم

 

چشمهايت را نمي فهمند و من بي اعتنا

از كنار طعنه هاي ديگران رد مي شوم

 

من سياوش نيستم، آلوده اما ناگزير

از ميان شعله هاي بد گمان رد مي شوم

 

عشق را در هفت منزل جا نكن! من را ببين

بي رمق هر روز از هفتاد خان رد مي شوم

 

در سرم ترس از گناه و پيش رو آغوش تو!

   شك نكن! اين بار هم در امتحان رد مي شوم....

 

+ نوشته شده در شنبه 1387/12/17ساعت توسط علی |

سلام...چه وبلاگ جالبی داری...یه مدت نبودم... تو چقدر باحالی...مطلبت به دلم نشست...سریال 700قسمتی جومونگ فقط 120هزار تومن...یالا یالا بیا که آپولیدم....چه پست زیبایی مثه همیشه، به منم یه سر بزن....من آپمـــا....و هرچی جمله ی لوس تکراری دیگه ای که به ذهن خودت میرسه!!!!!

اما به اینجا میگن جای نظر دادن ... نه جای قربون صدقه رفتن و.....!!!(عفت کلام داشته باش!!)!!!

قشنگ بنویس از نظر من(البته اینم یه جمله ی بی معنیه چون قرار نیست کسی نظر کس دیگه ای رو بگه...!!) و نظرتو بگو...البته اینایی که من میگم...تکرار مکرراته...علی ام قبلا گفته...ولی کو گوش شنوا!!!

بابا تا حالا دیدین منو علی از این قشنگیات(!!!) برای کسی بذاریم؟!

 

اینا رو اولش گفتم به 2 علت:

یک ) احساس میکنم یه مقدار پا ره گی چترمون زیاد شده و داره از اون حالت عاشقانه و عارفانه و عاجزانه و سه نقطه ش کم میکنه ....البت در قدرت و گیرایی پستهای داش علی شک و شبهه ای وارد نیس...منو یه کمم مخاطبا دست به قلممون در پیت شده!

2...دو..two..dos..ایکی...) میخوایم یه تغییراتی به حال و روز این میکده بدیم و شعارمون چنجه...یه چندتایی اینکاره میخوایم بیاریم که وبلاگو بترکونیم و قدم بذاریم تو جاده ی موفقیت و ایران 1404 و پیش به سوی جهانی شدن و از این حرفای قلمبه سلمبه...

ثالثا ) وبلاگ ما اولش که کلید خورد یه منش ها و روشهایی داشت که الان فقط به یه سریشون رسیدیم و یه سری دیگشونوگذاشتیم تو گنجه...حالا میخوایم دم عیدی یه خونه تکونی کنیم و یه دستی به سر و روشون بکشیم و بچینیمشون جلو چشـــــم!

پنج ) .............(بعدا میگم)

چهارم ) اینم استارتش .....

 

سلام

 

یا علی

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/08ساعت توسط حسین |

 

و سلام!

و ديروز كنكور ارشد من با همه خوبي ها و بديهاش تموم شد. شرمنده بابت اينكه انقدر دير خدمت دوستان اومدم!

و حس حرف زدن ندارم! لذا يه تيكه ميرم سراغ غزل:

 

 

"شايد" و "بعدا" و "اما" و "اگر" تا دم مرگ

 تا كجا مي كندم دست به سر؟ تا دم مرگ؟

  

دل به دريا زدم و سير نگاهش كردم

رسم ديرينه عشق است: خطر تا دم مرگ

 

 يك نفس جاي دلم باش، از آن خاطره ها

 مي تواني بكني صرف نظر تا دم مرگ؟

  

من كه از بدو جنونم شدم انگشت نما

 مي شوم مضحكه چند نفر تا دم مرگ؟

 

 جاده عشق دل انگيز ولي يكطرفه است!

 از سر آغاز خوش يك دو نظر تا دم مرگ....

 

+ نوشته شده در جمعه 1387/11/25ساعت توسط علی |

 

 

دردم به حدیــث گــفـتـه ات درمـان گـشت
از لـعـل لـبــت بلـبل خــوش الـحان گـشـت
سرگشته دلـی بـود و از آن غـمزه چـشـم
شدحـلقه به گوش و همگی فرمان گشت

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/11/01ساعت توسط حسین |