تبليغاتX
چترپاره

چترپاره

اجتماعی عرفانی دوستانه عاشقانه عاجزانه




یه چن وقتیه دارم دنبال سوژه میگردم و نت برداری میکنم برای کتابی که تصمیم گرفتم به نوشتنش...

اما یه مشکل خیلی بزرگ دارم و اون اینه که تمومی نداره این سوژه ها و نت برداریا...

خیلی از نویسنده ها از کمبود منبع می نالن و در دسترس نبودن سوژه...

یه سری هم مثه من از زیادی به ستوه اومدن...

راستی قول بدین که حتما یه نسخه از کتابمو بعد چاپ بخرید...نه نه نه ...مشکلی نداره میتونید کپی هم بکنین یا قرض بگیرین...اتفاقا اینم جزو یکی از فصلای کتابمه...هرچی باشه واسه ما ایرانیا،ترک عادت موجب مرضه !!

فعلا که 10 جلدی شده،امیدوارم توی کمتر از 50 جلد بتونم جمعش کنم...

اسمشویادم رفت بهتون بگم...

"چگونه بی شعوریمان را به حساب تیز بودنمان بگذاریم"


یا حق

+ نوشته شده در  شنبه 1389/08/01ساعت   توسط حسین  | 


یا ایها الذین آمنوا کتب علیکم الصیام کما کتب على الذین من

قبلکم لعلکم تتقون


O you who have believed, decreed upon you is fasting as it was decreed upon those before you that you may become righteous



از این واضح تر؟!!

حالا میخوای بگیر ... میخوای بهونه بیار ...در هر حال،تکلیف روشنه


+ نوشته شده در  جمعه 1389/05/22ساعت   توسط حسین  | 

آسوده آن که الاغ آمد و خر رفت...





یه دبیر تاریخ داشتیم تو دبیرستان که همیشه می گفت:

"خوشبخت کسی که گوساله بدنیا امد و گاو از دنیا رفت."

اون موقع به این حرفش می خندیدیم اما حالا که بهش فکر

میکنم می بینم همچینم پر بیراه نگفته.

یه وقتایی که عرصه بهم تنگ میشه و خلقم تنگی میکنه

یه وقتایی که با همه پابندیم دستم به جایی بند نیست

یه وقتایی که قاط میزنمو از خودم شاکیم

یه وقتایی که دوس دارم قریشمال بازی در ارم اما مجبورم خودمو اروم نشون بدم

یه وقتایی که ادمای کوته بین با کارا و حرفاشون روم فشار میارن

 یه وقتایی که درمونده میشم و خسته و میریزم بهم

یه وقتایی که دیگرون حرفا و کارامو اونجور که میخوان تفسیر می کنن

یه وقتایی که میدونم حرفم درسته و حق اما بقیه نمیخوان بفهمن

یه وقتایی که از خودم میگذرم بخاطر بقیه اما انگ خودخواهی بهم میزنن

یه وقتایی که واسه کاری که دوس دارم از دل و جونم مایه میزارم اما ازم سو استفاده می کنن

یه وقتایی که صادقانه به دیگرون کمک میکنم اما انگ سادگی بهم میزنن

یه وقتایی که می بینم زندگی میکنم واسه اینکه دیگرون متوجه زندگیم باشن

یه وقتایی که خسته از توجیهات خودم دوس دارم خودم باشم

یه وقتایی که مجبورم خودمو با دیگرون وفق بدم وباهاشون کنار بیام

یه وقتایی که کلی حرف رو دلم سنگینی میکنه اما نمی تونم بگم

یه وقتایی که بغض گلمو گرفته و داره خفم میکنه اما بایدخودمو بی تفاوت نشون بدم

و خیلی وقتای دیگه از ته دل ارزو میکنم : " کاش من گاو بودم..."



برگرفته از یک ایمیل(نامه برقی)


+ نوشته شده در  جمعه 1389/04/18ساعت   توسط حسین  | 

به یاد بیست و دومین روز سومین برج از هشتادوهشتمین سال شمسی هجرت




 

هنگام می و فصل گل و گشت چمن شد

دربار بهاری تهی از زاغ و زغن شد

از ابر کرم خطه ری رشگ ختن شد

دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد

چه کجرفتاری ای چرخ چه بد کرداری ای چرخ

سر کین داری ای چرخ نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

 

 

از خون جوانان وطن لاله دمیده

از ماتم سرو قدشان سرو خمیده

در سایه گل بلبل ازین غصه خزیده

گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کجرفتاری ای چرخ چه بد کرداری ای چرخ

سر کین داری ای چرخ نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

 

 

خوابند وکیلان و خرابند وزیران

بردند به سرقت همه سیم و زر ایران

ما را نگذارند به یک خانه ویران

یارب بستان داد فقیران ز امیران

چه کجرفتاری ای چرخ چه بد کرداری ای چرخ

سر کین داری ای چرخ نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

 

 

از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن

مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن

غیرت کن و اندیشه ایام بتر بکن

اندر جلو تیر عدو سینه سپر کن

چه کجرفتاری ای چرخ چه بد کرداری ای چرخ

سر کین داری ای چرخ نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

 

 

از دست عدو ناله من از سر درد است

اندیشه هر آن کس کند از مرگ نه مرد است

جانبازی عشاق نه چون بازی نرد است

مردی اگرت هست کنون وقت نبرد است

چه کجرفتاری ای چرخ چه بد کرداری ای چرخ

سر کین داری ای چرخ نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

عارف ز ازل تکیه بر ایام ندادست

جز جام به کس دست چو خیام ندادست

دل جز به سر زلف دلارام ندادست

صد زندگی ننگ به یک نام ندادست

چه کجرفتاری ای چرخ چه بد کرداری ای چرخ

سر کین داری ای چرخ نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

 

 

عارف قزوینی





+ نوشته شده در  شنبه 1389/03/22ساعت   توسط حسین  | 

ای دل تنگ ناله سر کن




عمر حقیقت به سر شد

عهد و وفا بی اثر شد

ناله عاشق ، ناز معشوق
هر دو دروغ و بی ثمر شد

راسته و مهر و محبت فسانه شد
قول و شرافت همگی از میانه شد

از پی دزدی ، وطن و دین بهانه شد
دیده تر کن

جور مالک ، ظلم ارباب
زارع از غم گشته بی تاب

ساغر اغنیا پر می ناب
جام ما پر ز خون جگر شد

ای دل تنگ ناله سر کن
از مساوات صرف نظر کن

ساقی گلچهره بده آب آتشین
پرده دلکش بزن ای یار دلنشین

ناله بر آر از قفس ای بلبل حزین

کز غم تو ، سینه من
پر شرر شد ، پر شرر شد

شعر: ملک الشعرای بهار
+ نوشته شده در  شنبه 1389/02/18ساعت   توسط حسین  | 

به بهانه ی روز بزرگداشت سلطان غزل عاشقانه



سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟

یا چو شیرین سخنت نخل گهرباری هست

یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست

هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست

"مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست"

" یا شب و روز به جز فکر توام کار هست"

لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس

به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس

پای بند تو ندارد سر دمسازی کس

موسی اینجا بنهد رخت به امید قَبَس

"به کمند سر زلف تو نه من افتادم و بس"

" که به هر حلقه ی زلف تو، گرفتاری هست"

بی گلستان تو در دست به جز خاری نیست

به ز گفتار تو بی شائبه، گفتاری نیست

فارغ از جلوه ی حسنت در و دیواری نیست

ای که در دار ادب، غیر تو دیاری نیست

"گر بکویم که که مرا با تو سر و کاری نیست"

"در و دیوار گواهی بدهد کاری هست"

دل ز باغ سخنت، ورد کرامت بوید

پیرو مسلک تو، را سلامت پوید

دولت نام تو، حاشا که تمامت جوید

کآب گفتار تو دامان قیامت شوید

"هر که عیبم کند از عشق و ملالت گوید"

"تا ندیدست ترا بر منش انکاری هست"

روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم

شب نباشد که ثنای تو مکرر نکنم

مُنکِر فضل تو را نهی ز مُنکَر نکنم

نزد اَعمی صفتِ مهرِ منور نکنم

"صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟"

"همه دانند که در صحبت گل خاری هست"

هر کرا عشق نباش، نتوان زنده شمرد

وانکه جانش ز محبت اثری یافت نمرد

تربت پارس چو جان، جسم تو در سینه فشرد

لیک در خاک وطن آتش عشقت نفسرد

"باد، خاکی ز مقام تو تو بیاورد و ببرد"

"آب هر طیب که در طبله ی عطاری هست"

سعدیا نیست به کاشانه ی دل غیر تو کس

تا نفس هست، به یاد تو برآریم نفس

ما به جز حشمت و جاه تو نداریم هوس

ای دَمِ گرم تو آتش زده در ناکس و کس

"نه من خام طمع عشق تو می ورزم و بس"

"چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست"

کام جان پر شکر از شعر چو قند تو بود

بیت معمور ادب، طبع بلند تو بود

زنده، جان بشر از حکمت و پند تو بود

سعدیا! گردن جان ها به کمند تو بود

"من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود"

"سرو جان را نتوان گفت که مقداری هست"

راستی دفتر سعدی به گلستان ماند

طیباتش به گل و لاله و ریحان ماند

اوست پیغمبر و این نامه به فرقان ماند

وانکه او را کند انکار، به شیطان ماند

"عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند"

"داستانی است که بر هر سر بازاری هست"


ملک الشعرای بهار

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/02/01ساعت   توسط حسین  | 

تو رو شاهد بگیرم كه با خدا حرف بزنی .... میدونم كه دست رد باز به سینم نمیزنی



شنیدم امام رضا یه گروه خاصی از حاجتمندا رو خیلی سریع حاجت روا میکنه....

آقا جون،منم  از همون گروهم ...

اگه خیر و صلاحمه،خودت برام از خدا بگیرش...

 

اومدم تا ببینم لحظه عاشق شدنو
به دلم افتاده بود صدا زدین آقا منو

دل تنهامو آوردم با یه دنیا دلخوشی
كمتر از آهو كه نیستم میشه ضامنم بشی

اومدم همسایه های پاپرت رو دون بدم
دلمو رو دست بگیرم تا بهت نشون بدم

روبروی گنبدت سجده كنم سلام بدم
خسته نیستم اگه من از راه دوری اومدم

بگم آفتابیو و عاشقم درست مثل جنوب
با همون لهجه دریایی كه میدونی تو خوب

مِ از سید مظفر به تو دخیل اَ بندُم
نظرُم هَ بیارُم یِتا كیسه گندم

شاید كه كفترانِت لایقُم بِدونِن
حاجتی كه اوم هَ به گوشت برسانِن

تو چشمه محبت مِ تشنه نگاتُم
تو كعبه امیدی به هر دم نه صداتم

اسم نازنینت تا روی زبونِن
اون گدن مدائك لحظه اذانِن

روبروت بی اختیار دوباره زانو بزنم
میون گریه بگم غریبو درمونده منم

تو رو شاهد بگیرم كه با خدا حرف بزنی
میدونم كه دست رد باز به سینم نمیزنی

میدونم شفاعت بی منتت زبون زده
به همین امید دلم به مشهد تو اومده

تو كه اسمت با غم نقاره ها روی لباست
همه صحن طلات ردپای فرشته هاست

دست خالی هیچكسی از در خونت نمیره
یا رضا رضا میگم تا قلبم آروم بگیره

یا رضا رضا میگم تا قلبم آروم بگیره

+ نوشته شده در  شنبه 1389/01/28ساعت   توسط حسین  | 

من نشکنم جز جور را يا ظالم بدغور را



باز آمدم چون عيد نو تا قفل زندان بشکنم
وين چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم
هفت اختر بی آب را کاين خاکيان را می خورند
هم آب بر آتش زنم هم باده هاشان بشکنم
از شاه بی آغاز من پران شدم چون باز من
تا جغد طوطی خوار را در دير ويران بشکنم
ز آغاز عهدی کرده ام کاين جان فدای شه کنم
بشکسته بادا پشت جان گر عهد و پيمان بشکنم
امروز همچون آصفم شمشير و فرمان در کفم
تا گردن گردن کشان در پيش سلطان بشکنم
روزی دو باغ طاغيان گر سبز بينی غم مخور
چون اصل های بيخشان از راه پنهان بشکنم
من نشکنم جز جور را يا ظالم بدغور را
گر ذره ای دارد نمک گيرم اگر آن بشکنم
هر جا يکی گويی بود چوگان وحدت وی برد
گويی که ميدان نسپرد در زخم چوگان بشکنم
گشتم مقيم بزم او چون لطف ديدم عزم او
گشتم حقير راه او تا ساق شيطان بشکنم
چون در کف سلطان شدم يک حبه بودم کان شدم
گر در ترازويم نهی می دان که ميزان بشکنم
چون من خراب و مست را در خانه خود ره دهی
پس تو ندانی اين قدر کاين بشکنم آن بشکنم
گر پاسبان گويد که هی بر وی بريزم جام می
دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گرد دل از بيخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم
خوان کرم گسترده ای مهمان خويشم برده ای
گوشم چرا مالی اگر من گوشه نان بشکنم
نی نی منم سرخوان تو سرخيل مهمانان تو
جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم
ای که ميان جان من تلقين شعرم می کنی
گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم
از شمس تبريزی اگر باده رسد مستم کند
من لاابالی وار خود استون کيوان بشکنم

+ نوشته شده در  شنبه 1389/01/21ساعت   توسط حسین  | 

شهر بند هوای جانان

ما گدایان خیل سلطانیم       شهربند هوای جانانیم
بنده را نام خویشتن نبود       هر چه ما را لقب دهند آنیم
گر برانند و گر ببخشایند       ره به جای دگر نمی‌دانیم
چون دلارام می‌زند شمشیر       سر ببازیم و رخ نگردانیم
دوستان در هوای صحبت یار       زر فشانند و ما سر افشانیم
مر خداوند عقل و دانش را       عیب ما گو مکن که نادانیم
هر گلی نو که در جهان آید       ما به عشقش هزاردستانیم
تنگ چشمان نظر به میوه کنند       ما تماشاکنان بستانیم
تو به سیمای شخص می‌نگری       ما در آثار صنع حیرانیم
هر چه گفتیم جز حکایت دوست       در همه عمر از آن پشیمانیم
سعدیا بی وجود صحبت یار       همه عالم به هیچ نستانیم
ترک جان عزیز بتوان گفت       ترک یار عزیز نتوانیم
+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/01/10ساعت   توسط حسین  | 

دوباره آمده بر مشام،بوی بهار


نو بهار آمد و گل سرزده ، چون عارض یار 

ای گل تازه ، مبارک به تو این تازه بهار 

با نگاری چو گل تازه ، روان شو به چمن 

که چمن شد ز گل تازه ، چو رخسار نگار

لاله وش باده به گلزار بزن با دلبر 

کز گل و لاله بود چون رخ دلبر گلزار 

زلف سنبل ، شده از باد بهاری درهم 

چشم نرگس، شده از خواب زمستان بیدار 

چمن از لالهٔ نو رسته بود، چون رخ دوست 

گلبن از غنچهٔ سیراب بود ،‌چون لب یار 

روز عید آمد و هنگام بهار است امروز 

بوسه ده ‌ای گل نورسته، که عید است و بهار 

گل و بلبل ، همه در بوس و کنارند ز عشق 

گل من ، سر مکش از عاشقی و بوس و کنار 

گر دل خلق بود خوش ، که بهار آمد و گل 

نو بهار منی ای لاله رخ گل رخسار 

خلق گیرند ز هم عیدی اگر موقع عید 

جای عیدی، تو به من بوسه ده‌ای لاله عذار


رهی معیری

+ نوشته شده در  جمعه 1388/12/21ساعت   توسط حسین  |