|
از تهی سر شار چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب واندر آب بیند سنگ جویبار لحظه ها جاری...
آنکه رخسار
تورا رنگ گل و نسرین داد صبر و آرام
تواند به من مسکین داد و آنکه گیسوی
تو را رسم تطاول آموخت هم تواند کرمش
داد من غمگین داد من همان روز ز
فرهاد طمع ببریدم که عنان لب
شیدا به لب شیرین داد گنج زر گر نبود
گنج قناعت باقی است آنکه آن داد به
شاهان به گدایان این داد خوش عروسیست
جهان از ره صورت لیکن هرکه پیوست بدو
عمر خودش کاوین داد بعد از این دست
من دامن سرو و لب جوی خاصه اکنون که
صبا مژده فروردین داد در کف غصه
دوران دل حافظ خون شد از فراق رخت ای
خواجه قوام الدین داد
خون خورم در غم آن طفل، كه جای لبنش
ریخت دست ستم حرمله خون در دهنش كودكی كآب ز سرچشمه وحدت می خورد گشت از سوز عطش، آب، روان در بدنش گر تن نوگل لیلانبود لاله سرخ از چه آغشته به خون گشت چنین
پیرهنش غنچه ای از چمن زاده زهرا بشكفت كه شد از زخم سنان، چون گل صد برگ، تنش
گلشنی ساخته در دشت بلاگشت، كه
بود غنچه اش، اصغر و گل، قاسم و اكبر سمنش
تشنه لب كشته شد آن شاه، كه با
خنجر و تیر گشت ببریده و شد دوخته بر تن،
كفنش آن كه باشد نظرش داروی هر درد سنا چشم دارم كه فتد گوشه چشمی به منش "استاد همایی"
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن می گویم روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل سایه ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
پیشنماز آمد درست زیر شبستان گل نشست دربین آن جماعت مغرور شب پرست یک تکه آفتاب نه یک تکه از بهشت... حالا درست پشت سر من نشسته است "چادر نماز گل گلی انداخته به سر" افتاده از بهشت بر این ارتفاع پست این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست این چندمین ردیف نمازی خیا لی است گلدسته اذان و من های های های الله اکبر و انا فی کلِّ واد ... مست سُبحانَ مَنْ یُمیت ُ و یُحیــــــــی و لا ا له ا لّا هُو ا لــَّــذی ا خَذ ا لعهــــد فی ا لست سُبحان ربِّ هر چه دلم را ز من برید سُبحان ربِّ هر چه دلم را ز من گســــست یک پرده باز پشت همین بیت می کشیم) (او فکر می کنیم در این پرده مانده است .................................................. سارا سلام... اشهد ان لا ا له ... تو با چشمهای سرمه ای... ان لا ا له ...مست دل می بری که... حیّ علی ... های های های " هر جا که هست پرتو روی حبیب هست" بالا بلند! عقد تو را با لبان من آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست باران جل جل شب خرداد توی پارک مهرت همان شب.. اشهد ان...دردلم نشست آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پرید نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست سبحانَ مَنْ یُمیت ُ و یُحیــــــــی و لا ا له ا لّا هُو ا لــَّــذی ا خذ ا لعهــــد فی ا لست سبحان ربِّ هر چه دلم را ز من برید سبحان ربِّ هر چه دلم را ز من گســــست سُبحان ربی ا لـْـ ... من و سارا .. بحمده سُبحان ربی ا لــْ ... من و سارا دلش شکست سُبحان ربی ا لـْـ ... من و سارا به هم رسیــ... سُبحانَ تا به کی من و او دست روی دست؟ زخمم دوباره وا شد و ایاکَ نستعین تا اهدنا ا لصـْ ... سرای تو راهی نمانده است یک پرده باز بین من و او کشیده اند) ( سارا گمانم آن طرف پرده مانده است محمد حسین بهرامیان
جز همین دربهدر دشت و صحاری بودن ما به جایی نرسیدیم ز جاری بودن . چالشت چیست ؟ که تقدیر تو هم زین دو یکیست : از کبوتر شدن و باز شکاری بودن . چه نشانی است به جز داغ خیانت به جبین این یهوداصفتان را ز حواری بودن ؟ . دوستخواهی است به تعبیر تو یا خودخواهی ؟ در قفس عاشق آواز قناری بودن ؟ . مرهم زندگیام! زخمی اگر ، مرگم باش ! که به هر کار خوشا یکسره کاری بودن . گر خزان اینهمه رنگین و اگر مرگ این است دل کند گل به تمامی ز بهاری بودن . عشق را دیده و نشناخت ترنج از دستش آن که میخواست ز هر وسوسه عاری بودن . دل من دشت پر از آهوکان شد ، تا چند تو و در قلعهی یک یاد ، حصاری بودن ؟ . آتش عشقی از امروز بتابان ، تا کی زیر خاکستر پیراری و پاری بودن ؟ . .
بنا بود ديگه آپ نكنم ولي امروز ناگهاني هوس كردم كه
پناه بيارم به اين پايگاه قديمي… ميخوام كلي حرف بنويسم ولي دست و دلم نميره بهشون. از
مصائب سياسي كه تو اين مدت سرمون اوردن گرفته تا شادماني بعد از اعلام نتايج كنكور.
بحث سياسي كه الان اصلا فايده نداره. قد تبين الرشد
من الغي… تازه فهميدم كلي از دوستان بنده در وبلاگ مخالف من مي انديشند لذا اينجا(بر
خلاف كل كشور) در اقليتم! خوشحالي بعد از اعلام نتايج هم كه بي خيال! لذا بهتره بگذريم…فقط لطفا در اين شبها دعام كنين... يه شعر زيبا هست كه شادمهر خونده، گفتم بذارمش آخر
اين پست. بد نيست شما هم بخونينش(فقط دوستان لطف كنن چون اين شعر رو از يه خواننده
اون ور آبي گذاشتم منو به جرم همكاري با بيگانگان لو ندن!!). هر كسي هر برداشتي كه دوست داره از اين ترانه بكنه... بايد تورو پيدا کنم شايد هنوز هم دير نيست تو ساده دل کندي ولي تقدير بي تقصير
نيست با اينکه بي تاب مني بازم منو خط ميزني بايد تورو پيدا کنم تو با خودت هم دشمني کي با يه جمله مثل من ميتونه آرومت کنه اون لحظه هاي آخر از رفتن پشيمونت کنه دل گيرم از اين شهر سرد اين کوچه هاي بي
عبور وقتي به من فک ميکني حس ميکنم از راه دور آخر يه شب اين گريه ها سوي چشامو ميبره عطرت داره از پيرهني که جا گذاشتي ميپره بايد تو رو پيدا کنم هر روز تنها تر نشي راضي به با من بودنت حتي از اين کمتر نشي پيدات کنم حتي اگه پروازمو پرپر کني محکم بگيرم دستتو احساسمو باور کني بايد تورو پيدا کنم شايد هنوز هم دير نيست تو ساده دل کندي ولي تقدير بي تقصير نيست…
شاید امشب یه نظر بیای کنار پنجره توی مهتاب ببینی دلم هنوز منتظره
سلام نمی دونم برای گفتن ۲ کلمه ساده چقدر باید مقدمه بچینم و از کجا شروع کنم و چی بگم و... خب بذارین اینطوری بگم: از زمان تاسیس این وبلاگ حدود ۱ سال و ۹ ماه میگذره. در این مدت من دوستان زیادی پیدا کردم و از این که در کنارشون بودم احساس خوبی داشتم. دوستانی که مفت و مجانی به دستشون نیاوردم. خیلی طول کشید تا پیداشون کردم. ولی حالا سرنوشت(شایدم اختیار، شایدم هر دو، شایدم هیچ کدوم!) منو پشت کیبرد نشونده که برای این دوستان عزیز(واقعا عزیز) حروفی رو تایپ کنم که آخرش به خداحافظی ختم میشه. برای من سخته، و مطمئنم پشیمون میشم ولی به قول شاعر: حتی نگاهی هم به پشت سر نخواهم کرد....... آوارگی بهتر ز افسوس پشیمانی فکر کنم زیادی احساساتی شدم! امیدوارم تا این جای کار رو با خمیازه نخونده باشین! دیگه عرضی ندارم. دیگه وقتش شده افسار این وبلاگ رو به دوست قدیمی خودم - حسین - بدم تا اونجوری که شایسته است این مرکب رو جلو ببره... دلم براتون تنگ میشه، شک نکنین... یا علی....
(عکسش نیومد هر کاری کردم!!) ..... فرمانیـــــه!!! به،چه عجب...بعد از 26 تا تاکسی و خطی و غیر خطی و ون و اتوبوس بالاخره یکی ام راضی شد نره نیاورون و از محله ی خاک تو سر شده ی فرمانیه رد شه...! نشستم...چه نشستنی...احساس کردم افتادم تو دره...دوستمون اینقدر سطح صندلیا رو آورده بود پایین که ته دلم احساس میکردم پاهام داره به کف خیابون کشیده میشه،صدای خرت خرتشونم میشنیدم! یه ذره که توجه کردم دیدم صدای خرناس کونه ی نه زیر نه بم و به قول حاجی،نتراشیده نخراشیده که این احساس کذایی رو تو وجودم تدایی میکرد مال دو تا بلند گوی کمبزه ای پشت سرم و 4 تا بلندگوی فینقیلی چسبیده شده رو شیشه هاس... چی میخوند حالا.... با غریبه ها دیدمت...واسه همین جذبت شدم هرجا بری منم میام...میبینی که چسبت شدم منم خیانت میکنم ... میخوام تو باشی مال من شلاق و زندون میکشم...تا ببینی حبست شدم ......!!!!! حالا جراتم نمیکردم بگم،آقا ...قربونت...لا اقل یکم صداشو کم کن...بذا از منظره استفاده کنیم... (آخ آخ آخ...یه چیزی تو پرانتز....این جرات و شجاعت من از این نشئت میگیره که یه دفه سوار یه ماشین شدم..با خواهرزادم...یهو دیدم این بچه چشماش میخ شده به یه جا...چشمامو گذاشتم تو خط دیدش...دیدم راننده...پشت فرمون،پنجه بکس دستشه....گرخیده بودیم...از تو آیینه نیگاش کردم...داشت زیر لب بد و بیرا میگفت به یکی یا یکیایی....دوزاریم افتاد که حالش عصبه..رسیده و نرسیده کرایه رو حساب کردیم و....جیم فنگ!) خلاصه با کلی من من و ایهیم و اوهوم...گفتم...قربونت...شمایی زاده نداری؟!! (!)..گفت:"زووووون؟...چرا داداس ولی این یه فاز خاصی میترکونه!!" منو میگی؟..لال! رسیدم سر کوچمون...آقا چقد میشه؟!..."جون داداس مهمونی...با آهنگمون که حال نکردی...برو مهمونمی دایی" بعد کلی مخلصم،چاکرم الکی و آبکی...گفت 400!!(تا الان 250 تومن میگرفتن بقیه!) پولو دادمو ایشونم یه لبخند عوض بقیه پول،تحویل داد و آقا رفت و مام رفتیم... حالا تو این فکرم که ... شاید اون هیچ وقت قصه ی منو برا کسی تعریف نکنه(اصلا این برخورد رو قصه حساب نکنه)...شاید هیچ وقت دنبال معنی برای شعری که گوش میده نباشه...شاید نفهمه که مسافراش از دود سیگارش اذیت میشن...شاید ندونسته و غیر عمد 400 تومن کرایه گرفته.... ولی بد جوری حسودیم شد بهش... خوش به حالش که یه دل خوش داشت!
|
درباره من
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالببهمن 1388دی 1388 آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 نویسندگانحسینعلی پیوندها
رهاترین
|